تبليغاتX
پاکترین احساس

پاکترین احساس

در کدامین شب از شب های بی ستاره ام

طلوع خواهی کرد

تا در اعماق خاموش سکوت

زیر نور چشمانت

تولد غزل را به تماشا نشینم

در کدامین شب ازشب های بی ستاره ام

طلوع خواهی کرد

تا در اغوش مهربان تو

بیافرینم زیباترین واژه ها را به رنگ صبح...

در کدامین شب از شب های بی ستاره ام

طلوع خواهی کرد

تا از قنوت دستان تو

فرداها را ابی تر از دریاها ببینم

در کدامین شب عشق را

جار خواهی زد

تا سجاده ام را

رو به لب های تو بگسترانم

در کدامین شب طلوع خواهی کرد

قاصدک خیال من

هنوز ایستاده ست

رو به تمامی پنجره ها ...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط یاسمن| |

امروز میلاد تو تنها نیست

میلاد من است

روز کامل شدن من با تو

روز میلاد تو روزیست که عشق... به حقیقت پیوست

و تو عشقی خود عشق

روز میلاد تو بود  ماه ، خورشید

و هر ان چیز که از نور به خود می بالید

غرق در شرم خوش امد می گفت

به تو که معنی نوری .... خود نور

روز میلاد تو شادی گم شد

در تپش های پر از شور دل بی تابم

روز میلاد تو عالم پر شد

از صدای پر از احساس سراسر شادی پاک و نابم

روز میلاد تو ، ابر

از سپیدی دلت اب شد و بر من ریخت

روز میلاد تو ، صبر

با تمامی وجودش

همه بی تابی سخت در اغوش کشید

روز میلاد تو بود

که خداوند به من گفت ، مرا خواهی یافت

یک نفر هست کمی انسوتر

که در او ... من ،

با عشق متجلی شده ام.


خدایا جایی بهتر از بهشت نداری؟

برای زیر پای مادرم میخوام...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:10 توسط یاسمن| |


چه زیباست بر سپید و سیاه زندگی لبخند زدن حتی اگر پرهایت بسته باشد

حتی اگر بخاطر ناگفته ها ساز حنجره ات کوک نباشد


حتی اگر در لحظه هایت تلنبار نگرانی باشد

حتی اگر پیچک خاطرات در هزار توی دالان اندیشه ات پیچیده باشد

اگر از اسمان به پائین بنگری ، زمین و هر چه در انست در فاصله دو انگشت میگنجد

چرا نگرانی برای فردا؟

انکه در لحظه لحظه زندگی جاریست همه را میداند

و همه چیز چالشی سازنده به سوی فردایی روشن است

دیگر شب به پایان رسیده ، بگذار لبخند بر دغدغه هایت طلوعی دیگر باشد

بخند و زندگی کن

شاید تبسم تو پناه لحظه های گریزان یکی دیگر شود

شاید ... شاید ... شاید...

به اسمان بنگر ، قطره قطره لبخند حمایت می بارد

فاصله ما تا خدا فقط به اندازه باور یک لبخند است.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:26 توسط یاسمن| |

روزی خواهی امد

و سکوت بغض مرا خواهی شکست

و در امتداد نگاه منتظرم خواهی ایستاد

و به شوق من پرواز خواهی داد

روزی خواهی امد

و از پنجره قلبم خواهی گذشت

و در دشت اندیشه ام گل خواهی کاشت

و به رویاهایم رنگ

و به چشمهای بی فروغم روشنی

روزی خواهی امد

و تپش قلب لحظه های مرا تسکین خواهی داد

و بر انگشتان سرد و لرزانم گرمی و سکون

روزی خواهی امد

و شانه های استوارت را به من خواهی سپرد

و نفس گرمت را در من خواهی امیخت

بگذار تا اندیشه ام انقدر سبز شود

تا امدن تو را باور کند.


نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:56 توسط یاسمن| |

من بر این پندارم

زندگی نیست بجز یک باور

باوری شفاف از جنس بلور

که توانی همه دنیا را از نگاه پاکش

صاف و شفاف و بلورین بینی

من بر این پندارم

زندگی نیست بجز یک باور

باوری زنده از جنس امید ، یک امید قلبی

مملو از  نغمه یک بلبل ،یا سرود هد هد ، یا نوای قمری

من بر این پندارم

زندگی نیست بجز یک باور

باوری پاک به زیبایی گل

به شکوفایی یک غنچه یاس

شاخه ای از گل اطلس

سبدی از گل سرخ

بغلی از گل زیبای شقایق

بوته ای از گل مریم

یا که برگی از تاک

پس بدان ای جانا

که اگر روزی ، مشکلات ، سختی ها

به تو سیلی زدند ، با تو جفاها کردند

همان باورها ، به تو خواهند فهماند

که ورای همه تلخی ها

داوری هست ، خداوندی هست

که تو را می بیند ، و به تو لبخند زنان می گوید

صبر کن ، عشق بورز

قصه عشق تو جانا

نرسیده ست به پایان هنوز

شامگاهان تا صبح ، که بخوابد خورشید و بتابد مهتاب

تو هم اسوده بخواب و در رویاها

به زیبایی گل یاس سپید

لبخند بزن و بر این باور باش

با غروب اسمان ، با طلوع خورشید

سبزه ها و گلها

نسترن ها ، شقایق ، گل سرخ

از پس فصل خزان دوباره خواهند روئید

و این بار ، نبض زیبای گلهای عاشق

برای تو خواهند تپید

همه بلبل ها ، هدهد ها ، قمری ها

همه یاس ها ، مریم ها ، اطلس ها

اینک این بار

برای تو خواهند رقصید.


نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:26 توسط یاسمن| |

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

با هزاران دورود بی پایان ، با هزاران کلام بهاری ، امدن بهاری دیگر رابه همه شما خوبان

که به سان برگ برگ گلهای بهاری زیبایید تبریک می گویم

امیدوارم تحویلی رویایی و سالی سرشار از عشق و محبت و ارامش و تندرستی در پیش رو داشته باشید

هنگام سال تحویل همدیگه را فراموش نکنیم و مثل همیشه به یاد هم باشیم

برای یکایک شما مهربونترین ها سال خوب و زیبایی را از خدای اسمونها خواهانم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 14:17 توسط یاسمن| |

دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند

فقط از بین اشتباهات ی تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکمتر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام ان حسرت ها و غم های بزرگ

حالا ارامتر ارامتر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره خاطره ست ، باید باشد باید بماند

کافیست؟!

نه هنوز دلت خاک دارد، یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟!

دلت را ببین چقدر تمیز شد، دلت سبک شد

حالا این دل جای اوست

دعوتش کن!

این دل مال اوست

همه چیز ریخت از دلت ، همه چیز افتاد و حالا...

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

مشتی خاطره و یک او


خانه تکانی دلت مبارک.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:43 توسط یاسمن| |

ی روزی با غم و اندوه سفر می کردم از باغی

برای لحظه ای انجا تنم چسبید به یک خاری

به زیر پا نگاه کردم، نگاهم را به روی سبزه ها کردم

گلی دیدم، گل سرخی که زیبا بود  و او یک شاخه انجا بود

دو پایم را تکان دادم که شاید او جدا گردد

چنان چسبیده بود ان گل که گویی من تمام هستیش بودم

دو دستم را به ارامی جلو بردم که او را من جدا سازم

و پایم از دم تیغش رها سازم

چنان تیغی به دستم زد که جان و هستیم شد درد

دوباره سعی خود کردم دو دستم با نمی تر شد

مثال شبنمی قرمز دو دستم رنگ اخگر شد

نگاهم را دوباره سوی او کردم.

خدایا اشک خون می کرد

خدایا اشک او گویی زمین و اسمان را زیر و رو می کرد

صدای تازه ای امد ، تمام سعی خود کردم به دنبال صدا گردم

همان گل بود، به ارامی چنین می گفت: گل تنهای این باغم

و چندین ساله بی یارم کسی اما نمی گیرد نشانی از غم و حالم

نه یار و یاوری دارم  نه شیرین دلبری دارم

چنان خاموش و تن سردم که گویی خواب غم کردم

و چندین ساله اینجایم اسیر درد و غم هایم

نمی گیرد کسی اینجا سراغی از دل زارم

دلم خون شد دلم داغون داغون شد برای لحظه ای انجا چشام پرخون پرخون شد

سرم را رو به بالاها شکایت از خدا کردم

برای حل این مشکل به سوی او دعا کردم

که ای یا رب مگر این گل گناهی کرده بود ایا؟

چرا پس اینچنین او را به تنهایی بیازاری؟

چرا پس این همه گل هست میان باغ و سنبل هست

چرا قرعه به نام این گل سرخ است؟

تو با این گل چه ها کردی؟ چرا او را در این گوشه تک و تنها رها کردی؟

نمی دانم چه می گفتم

برای لحظه ای کوچک صدایم در گلو خشکید دو پایم سست شد

تنم لرزید  تو گویی اسمان دور سرم چرخید و افتادم

پس از چندی خودم را در میان جنگلی دیدم و شاید خواب می دیدم

صدای نرم و ارامی چنین در گوش من می خواند

من این گل را رها کردم و بوی مصطفی کردم و در این حکمتی باشد

و ان اینست و این گل را که می بینی چنین تنها و غمگین است

و او از لحظه اول ز بوی عطر پیغمبر چنین خوشبو و رنگین است

و او نزد من از گلها همه نزدیک و نزدیک است.


نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 19:55 توسط یاسمن| |


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او


دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:23 توسط یاسمن| |

عشق یعنی لذت از دیوانگی

لذت از شب، لذت از بیخانگی

عشق اغازی برای ما شدن

لحظه ای با یار خود تنها شدن


عشق یعنی تب و تاب لحظه ها

عشق یعنی هدیه ای ناب از خدا

عشق یعنی صافی ایینه ها

عشق یعنی لذت از ادینه ها


عشق یعنی فاصله کمتر ز رگ

عشق یعنی از شروع تا پای مرگ

عشق یعنی سلطنت در قلب یار

عشق یعنی دیدن دنیا چو خار


عشق یعنی اسمان باران ببار

دستهایت حلقه در موهای یار


عشق چون شوقیست در حین قرار

حالت چشمی به ره در انتظار

تندی قلبی در اول خلوتی

نقشی از خندیدن لبهای یار


عشق یعنی بوسه اما ناب ناب

عشق یعنی بوسه ای با اب و تاب

بوسه یعنی عشق اما پاک پاک

بوسه یعنی عشق از روی حساب


نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 11:36 توسط یاسمن| |

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر نور

با دلی لبریز از عشق خدا

با وجودی پر از احساس و شعور

من دلم میخواهد

سازگاری با جهان را به خودم یاد دهم

تا که در ساحل عشق

بتوانم پرواز کنم

من دلم میخواهد

لذت بارش هر قطره باران

ز دریای وسیع اسمان را بچشم

یا که در ذهن پر از رویای کودکی ام گم بشوم

من دلم می خواهد

غرق در فکر خدا

به سلام صبحگاهانه او

پاسخی گرم دهم

و دلم را همراه بسازم با او

تا بسازم عشق را

قدم اول جاده خوشبختی

من دلم می خواهد

مثل یک دانه سرخ

از دل خونین انار زرد

بدرخشم بروی تیرگیها

تا که باشد دل من پاک

همچون صدف عمق و نهان دریا

تا اگر روزی از بین عزیزان برم

سرخی عشق و پاکی وجودم

بماند برجا.

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:58 توسط یاسمن| |

در شبانه ترین پاییز زمستان

در این بیدارترین یلدای همصدایی

دانه دانه

دل به دل

دل به سرخی دانه های انار می دهیم

و به بدرقه می رویم

این برگهای مسافر را

که تا یلدایی دگر

سردترین شبهای زمستان را

همدل باشیم و همصدا

یلدایتان برگ ریز

وبرگ ریزتان

هزار رنگ.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:14 توسط یاسمن|

در قامت صبح

راز همانند تاریکی در شب ناپیدا بود

لیک در شب مهتابی

در افسون میان ستاره ها

که رازی را زمزمه می کردند

ناگه شهابی تند

راز را در دل خاک کاشت

و در دل ماه حسرت

راز به شب می نگریست

و شب به راز

و زمین مامن هر رازی شد

و رهگذران بی خبر از ان ماندند

انها به ماه نگریستند

و نمی دانستند

ماه به انها می نگرد

این ماجرای خیره گی شب مهتابی و شب زنده داران به هم است

ماه پی راز به زمین می نگرد

هی ... چشمک ... 

- به شب زنده داران -

- به کنار پاهایشان -

لیک انها

مبهوت ابهام ماه ماندند .



نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:12 توسط یاسمن| |



دوستی جریانیست که در خاطر ما

به سراسیمگی قاصدکی می ماند

دوستی دفتر شعریست

که در متن شقایق جاریست

دوستی ساز تمنای دلی ست

که سکوتش جریانیست ز ارامش ماه

دوستی واژه گرمی ست که عشق

خون ایمان به رگش می ریزد

ساز خوش نغمه احساس گلی ست

که به سجاده باد قاصدک میبندد

دوستی چشمه پر مهر دلی ست

که به دریای صداقت جاریست

سرخی گونه زیبای گلی ست

که به حوض شبنم

دست و رو می شوید

دوستی شاخه گلی ست

که به دست من و تو

باید اکنون او را

به در خانه یاران ببریم

تا مبادا فردا

سیلی سرد خزان

بخورد بر رخ این نوگل ما

باید اکنون به موازات زمان رفت جلو

به در خانه دوست

و گلی داد به او

و به او گفت به گرمی و به ناز

دوستت می دارم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:36 توسط یاسمن| |

خلوتی میخواهم

گوشه ای مال دلم

خلوتی را که در ان با ساعت

با گذار شب و روز

با زمان کاری نیست!

خلوتی میخواهم که

در ان  لحظه  همه لحظه ی

با خود بودن.... لحظه دیدن اثار خداست!

و ثمر بردن از این زیبایی.

لب ابی... لب نیزاری و دیدار گل و پروانه

دیدن سنجاقک...

با پری توری و ابی یا سبز

دیدن رقص لطیف نیزار

همره نغمه باد

و نوازش شدن از دست نوازشگر باد...

که چو معنای محبت زیباست.

خلوتی را که در ان این هنرمند بزرگ

شاهکاری به من و دنیا داد

شاهکاری که در ان

با هر ان احساسی که در انجا باشی

لحظه و ساعت غم

ساعت و لحظه شادی خنده

میتوان با همه احساس در ان حالی یافت!

خلوتی پیدا کرد!


یا که در جمع کسانی چون خود

روز شادی گذراند

بی هر ان رنج و غمی

یا که در خلوت تنهایی خویش

با خود و روح طبیعت خوش بود

یا که شاید حتی لحظه ای غمگین بود!

یا به ان حس که در ان درماندی

که من احساسم چیست؟

درچه فکری هستم؟

خود گم کرده خود دریابی.


گاه باید با خود لحظه ای تنها بود

گاه باید با خود خلوتی کرده بدون تعارف

حال خود را پرسید

و از درون دل خود

حرف ناگفته به بیرون هول داد!

و به ارامش روح... و به ارامش دل... و به ارامش جان

با طبیعت به مساوات رسید.


گاه باید چندی با درون خلوت کرد

با درون تنها بود.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:59 توسط یاسمن| |

عشق می بارد باز

چتر بی چتری خود را بردار

دشت بی سایه و دیوار دلت را طی کن

وسط دشت همان جا که نسیمی دارد

بنشین سایه دلسوز ولی

روشن خورشید ببین

گرچه بر ساحل ابریشمی ابر

گرفتار شده است

کشتی اهنی ان خورشید

بنشین گرم و حواست باشد

نکند فکر پناهی بکنی

بر سرت ای گل خندان

چتر بی چتری و خیست کافیست

زیر این بارش عشق  هرچه داری تر ساز

زنگ از روی دلت ای گلبرگ

به همین خیسی عشق به دمی پرپر ساز

تا توانی تر شو

عشق هر روز که اینگونه نمی بارد سیر !

بعد باران به دلت هم بنگر

عشق در خاک دلت

سبز شده است

تک تک این لحظات

لحظه تر شدنت با نم عشق

لحظه کندن دل از سایه

لحظه سبز و پر از خاطره رویش عشق

همه یادت باشد

شاید این بار که باران امد

با همین خاطره ها سبز شوی !


نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 18:36 توسط یاسمن| |

اسمان را می فروشم

سقف کوچکی می خرم

نه به وسعت اسمان

به وسعت دستان باز شده ام

و زمین را در حراجی شهر

به ستارگان می سپارم

به اندازه پیکر خاکیم

تابوتی می خرم

هوا را به ماه هدیه می کنم

و برای خود در حد یک نفس

عطر گل اطلسی می خرم

فرصتم را به بادها می دهم

و به قدر یک مهتاب

روزگار را به تکاپو وا می دارم

و عشق را بو می کشم

تا این گونه

به ارامش دست یابم...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 17:23 توسط یاسمن| |

ای کاش لنگ دراز قصه ها

پاهایش را

عصایش را

میگذاشت

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش ان شرلی رویایی

تنهایی

بی هیچ ریایی

میگذاشت ارزوهایش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش سفید برفی

بی حرفی

با ظرفی

میگذاشت معرفت کوتوله هایش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش لاکی لوک

بجای ادمهای پوک

با فکرهای خوک

میگذاشت شانس هایش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش دخترک کبریت فروش

ان اشک نوش

سخت کوش

میگذاشت کبریت هایش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش رابین هود

بی  سود

بسیار زود

میگذاشت حس عدالت طلبی اش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش ژان والزان

با تمام جان

ارزان

میگذاشت نیکوکاری هایش را

به خیریه برای کودک سومالی.


ای کاش هملت

هملت

هملت

میگذاشت تردید و وسوسه های خویش را

به خیریه برای کودک سومالی.

و

ای کاش کسی

از قفسی

بی هوسی

میگذاشت ... هایش را

به خیریه برای کودک سومالی...


نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:24 توسط یاسمن| |

روزهای با تو بودن خوب است، خوب تر از روزهای سبز بهشت.

چقدر عطر آمدنت را دوست دارم! در آستانه تو که می ایستم، خداوند را حس می کنم. با تو می شود همه سرنوشت ها را عوض کرد. من یقین دارم که شب های قدر تو، شب های رقم خوردن سرنوشتند.

وقتی که عطر تو را حس می کنم، دوست دارم زودتر برسی، تا دوباره چشم انتظار افطارهایت بنشینم و نیمه های شب، به شوق سحر بیدار شوم. چقدر صدای اذان، دل نشین تر می شود، وقتی که تو آمده باشی!

صدای ربنا را که می شنوم، بوی بهشت را احساس می کنم. هر روز موقع افطار که می شود، گمان می کنم که در آستانه بهشت ایستاده ام و دارم به کاینات فخر می فروشم.

وقتی که می ایی...

با تو، خود را از هر گناهی پاک می کنم. با تو می توانم تا آسمان هفتم، پرواز کنم.

وقتی که می آیی، مرا به مهمانی خدا می بری.

چه شوقی دارد مهمان خدا بودن!

چه شوقی دارد از پرنده ها سبکبال تر شدن!

تو، عطر باغ های بهشت را می دهی؛ عطر سفره های صمیمانه اهل بیت را

وقتی که می آیی، صدای مناجات حضرت علی علیه السلام را هم با خودت می آوری. هر شب، نجوای غریبانه اش را می شنوم. بوی رفتنش را حس می کنم.

شب بیست و یکم، همه آبشارها، نامش را در اشک زمزمه خواهند کرد.

ای ماه مهربان! یک سال نبودنت را آن چنان دلتنگ بودم که امروز در آستان دوباره آمدنت، دل چشم به راهم، دست و پا گم کرده است.

چگونه تو را خوش آمد بگویم؟ واژه ها همه از یادم رفته اند...

آسمان امشب، ستاره های رنگین تری دارد. تو آغاز شده ای و ماه، خود را از سر گرفته است...

تا کنون هیچ گاه در دل تابستان، این گونه بهار را حس کرده بودی؟ هیچ گاه در اوج گرما، خنکای آب حیات را در عمق وجودت یافته بودی؟ آیا در نهایت تشنگی، سیراب شدن از زلال ترین آب ها که نه، از کوثر بهشتی را تجربه کرده بودی؟

شاید تو نیز چون من، به ادراک این معجزه نرسیده بودی و این بار، با همه وجودت آن را لمس کردی. این معجزه رمضان است.

استین بالا زده ام برای دلم، پا پیش گذاشته ام برای ذرات وجودم. می خواهم از سر کوچه، مشتی خیال بخرم و در مطبخ سرد جانم، اجاقی روشن کنم.

می خواهم آش پشت پای خستگی را بپزم. می خواهم تازه شوم؛ دوست دارم با تمام وجودم وقف مهمانی خدا شوم.

خدایا امده ام پاک شوم

امده ام در پرتو رمضان، تمام اجابت نشده های قدیم را برایم مستجاب کنی. آمده ام که بار دیگر بر من منت بگذاری.

آمده ام که به رغم این همه گناه، باز روبه رویت بنشینم و تو دست های مهرت را بر سرم بکشی و آن گاه، پاکدامن و بخشوده به سوی سرنوشت بازگردم ، این وعده ازل تا ابد توست.

خدایا   تمام راهها را در انتظار رسیدن رمضان تو، آب و جارو کرده ایم. شاهد باش که با آغوش شوق، در به رویش می گشاییم ، پس سفره های دست هایمان را خالی نگذار.


نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط یاسمن| |

می کشم نقاشی

از برای همه پنجره ها

همه پنجره هایی که به دل

قفل حسرت دارند

همه پنجره هایی که بهار

پشتشان محبوس است

می کشم نقاشی

از برای همه پنجره ها

همه پنجره هایی که هنوز

شیشه هاشان پر از تیرگی پاییز است

تنشان در کدر سرد غبار

از غم غربت عشق لبریز است

تو هم ای خوب بیا

تا به همراهی هم

بوم را رنگ محبت بزنیم

گره در زلف شقایق بزنیم

اب را رنگ صداقت بکشیم

عشق را فارغ از عادت بکشیم

پنجره ، عشق ، هوا ، دشت ، نسیم

همه را رنگ محبت بکشیم

خانه هایی بکشیم

همه در کوچه عشق

خانه هایی همه سبز

مثل گیسوی بهار

و درختی بکشیم ، پر از میوه مهر

و حیاطی پر گلهای سپید

و کمی هم احساس

و کمی هم امید

و کمی هم ایمان

بگذاریم میان همه ادمها

راستی اسمان مانده هنوز

تو بگو

اسمان را به چه رنگی بکشیم؟

رنگ عشق؟

رنگ وفا؟

سبز ، ابی ، قرمز؟

رنگ دریای صفا؟

هر چه شد زیباییست

اسمان رنگ دل ادمهاست

حال باید با هم نردبانی بکشیم

و صعودی بکنیم تا نظر گاهی دور

و به اواز بلند

ترانه عشق بخوانیم برای همه پنجره ها

تا که انگاه که قفل از تنشان می افتد

چشم در تابلوی عشق باز کنند

و ببینیم که مهر

دست در دست نسیم

گرد غم می روبد

از سیاهی تن پنجره ها.


نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:19 توسط یاسمن| |

Design By : Night Melody